* دروتي دختركي اندوهگين است . چون زن بدجنس دهكده ميخواهد سگش توتو را از او بگيرد .او از شدت نااميدي نزد عمو هنري و عمه اما ميرود تا راز دلش را با آنها بگويد . اما آنها هزار كار و گرفتاري دارند ، به او ميگويند : برو پي كارت .دخترك به سگش توتو ميگويد : آن بالاها ... بالاي آسمانها ... آنجا كه همه مردم خوشبختنند وحتي يك آدم بد جنس هم پيدا نميشود ، يك جاي خيلي عالي هست كه ميخواهم آنجا باشم . ناگهان تند بادي از جانب كانزاس ميآيد و دروتي و توتو را بلند ميكند و به بالاي آسمان به شهر زمرد ميبرد .در ابتدا همه چيز خوب وخوش بنظر ميرسد ، اما دوباره همان تجربه ها و ترسهاي قديمي از نو سر بر ميآورند . اكنون زن بد جنس دهكده به پيرزن جادوگر و وحشتناكي بدل شده كه باز قصد ربودن توتو را دارد . وحالا دروتي چقدر دلش ميخواست كه ميتوانست به دهكده خودش در كانزاس باز گردد. اما به او گفته اند بهتر است جادوگر شهر زمرد ر ا پيدا كند ، چون او بسيار نيرومند است و ميتواند خواسته اش را بر آورده كند .دروتي هم جستجو را آغاز ميكند تا جادوگر شهر زمرد را پيدا كند . در راه مترسكي را ميبيند كه چون مغز ندارد بسيار نا
برچسب:
نویسنده: بنیامین محمدپور
تاريخ: سه
شنبه
10 اسفند
1395 ساعت: 1:03